بایگانی ماهیانه: اردیبهشت ۱۳۸۸

تنهایی

تنهایی چقدر بد است، غم و غصه چقدر بد است، فکرهای بیهوده چقدر بد است، یاد گذشته چقدر بدتر، دروغ چقدر بد است، و احساس بدتر، بدتر از آن بازی کردن با احساس دیگران، و باز هم بدتر از آن، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, خودم, فصل بهار, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | پاسخ دهید:

مگه میشه؟

دری رو به دلش وا کرده بودم خودمو تو دلش جا کرده بودم چه بد شد من گمش کردم خدایا من اونو تازه پیداش کرده بودم خداوندا سحر شد اون نیومد نیومد دلم بی‌تابتر شد اون نیومد نیومد دل افتاد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بدون تصویر, خواننده‌ها, دیگران, فصل بهار, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | ۳ پاسخ

مرد تنها

با صدای بی صدا، مثه یه کوه بلند، مثه یه خواب کوتاه، یه مرد بود یه مرد، با دستای فقیر، با چشمای محزون، با پاهای خسته، یه مرد بود یه مرد، شب، با تابوت سیاه، نشست توی چشماش، خاموش شد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بدون تصویر, دیگران, شاعران, فصل بهار, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | یک پاسخ