بایگانی دسته: نویسندگان

طرحی برای صلح (1)

کودک، با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌کند مادر، کنار چرخ خیاطی آرام رفته در نخ سوزن عطر بخار چای تازه در خانه می‌پیچد صدای در! شاید پدر! منبع: قیصر امین‌پور

ارسال شده در بدون تصویر, دیگران, شاعران, فصل زمستان, نوشته‌های تنهایی, نویسندگان | برچسب‌شده , , , , , , | پاسخ دهید:

توصیف زیبای ملاصدرا

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود، و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بدون تصویر, دیگران, شاعران, عشق حقیقی, فصل زمستان, نوشته‌های تنهایی, نویسندگان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۴ پاسخ

تصویر زمان

زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند، اما تصویری را از آن‌ها ثابت نگه می‌دارد، هیچ چیز دردناک‌تر از این تضاد میان دگرگونی آدم‌ها و ثبات خاطره نیست. منبع: مارسل پروست

ارسال شده در بدون تصویر, دیگران, فصل زمستان, نوشته‌های تنهایی, نویسندگان | برچسب‌شده , , , , , , , , | پاسخ دهید:

قطار می‌رود

قطار می‌رود، تو می‌روی، تمام ایستگاه می‌رود، و من چقدر ساده‌ام که سال‌های سال، در انتظار تو، کنار این قطار رفته ایستاده‌ام، و همچنان به نرده‌های ایستگاه رفته، تکیه داده‌ام. منبع: قیصر امین پور

ارسال شده در با تصویر, دیگران, شاعران, فصل زمستان, محبت و علاقه, نوشته‌های تنهایی, نویسندگان | برچسب‌شده , , , , , | پاسخ دهید:

عشق

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال، عشق بیشتر از غریزه آب می‌خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, دیگران, فصل زمستان, نوشته‌های قدیمی, نویسندگان, وبلاگ شهر باران | ۵ پاسخ

سکوت سیاه

زندگانیم ساکت است، جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم، هوس دیدن مردم را ندارم، و احساس می‌کنم که در انتظار چیز تازه و غریبی هستم که بخش ناسوخته روحم را بسوزاند، می‌خواهم بیشتر بنویسم اما نمی‌توانم، کمی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بدون تصویر, دیگران, نوشته‌های قدیمی, نویسندگان, وبلاگ شهر باران | ۱۷ پاسخ

سکوت

نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی‌خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, دیگران, فصل زمستان, نوشته‌های قدیمی, نویسندگان, وبلاگ شهر باران | ۴۳ پاسخ