بایگانی دسته: نوشته‌های قدیمی

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند، آدمک مرگ همینجاست بخند، آن خدایی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست بخند، دست خطی که تو را عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست بخند، فکر کن درد تو ارزشمند است، فکر کن گریه چه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, دیگران, فصل تابستان, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | ۵ پاسخ

دل شکسته

سایه یه سایه، رو به رو هق هق گریه و سکوت رفت، جدا شدم از او تکه به تکه، بند بند قلب منو صدای او آه! خدا دلم کجاست؟ له شده زیر پای او غم در خانه می‌زند سهم منست … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, دیگران, فصل تابستان, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | ۲ پاسخ

فکر بلبل

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربائی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آنست که باشد غم خدمتگارش جای آنست که خون موج زند در دل لعل زین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, دیگران, شاعران, فصل تابستان, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | ۴ پاسخ

نفرین

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و برش الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال هیچی از اون روز نمونه به جر گلای پرپرش قسم می‌خوردی با منی قسم می‌خوردی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, خواننده‌ها, دیگران, فصل تابستان, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | پاسخ دهید:

خداوندا

اگر روزی بشر گردی، ز حال ما خبر گردی، پشیمان می‌شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت، خداوندا، نمی‌دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا، چه دشوار است، چه زجری می‌کشد آن کس، که انسان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بدون تصویر, دیگران, فصل تابستان, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | پاسخ دهید:

عاشقی بی عاشقی

دوباره خواب‌شو دیدم منه لعنتی دوباره، من هنوز عاشقم ای وایی، با یه قلب تیکه پاره، چقدر خواب می‌بینی مرد دیگه بسه، بیا از عاشقی برگرد دیگه بسه، اون تو رو فراموشت کرد دیگه بسه. خواننده: بنیامین

ارسال شده در بدون تصویر, خواننده‌ها, دیگران, فصل تابستان, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | یک پاسخ

شبی در زمستان

کنار پنجره می‌روم و یک سیگار روشن می‌کنم، خیره می‌شوم به بارش برف، نگاهم با دور دست‌ها گره می‌خوره، برمی‌گردم به گذشته‌های دور، ای کاش هم اکنون در کنارم بود، آرزویی محال، دلم گریه می‌خواهد، اما اشکی نیست، ای کاش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در با تصویر, خودم, فصل بهار, نوشته‌های قدیمی, وبلاگ شهر باران | یک پاسخ